امام ما، حسن صباح علی ذکره السلام
و رسالت من این خواهد بود تا دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی آن ها را با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم "حسین پناهی"
گاهی اوقات یه تصنیف هایی هست که به اعماق وجودت رخنه می کنه. چنان دل تنگ میشی که انگار دنیا با این وسعتش برات میشه مثل یه قفس. انگار روزگار تو به شکل شعر در اومده... آوازه خوان خسته ام، که از همه گسسته ام طنین بغض گریه ام که ره به سینه بسته ام ببین که نای خسته ام چه دل شکسته می زند برای خواب چشم تو نوای خسته می زند شمعم و گاه واپسین، ز عشق تو شعله می کشم طفلم و گریه می کنم، منتظر نوازشم شبی که ماه عاطفه، اسیر ابر کینه شد برای مرگ باغ عشق سکوت گل زمینه شد شبی که باد فتنه ها، تگرگ لاله کش رسید ز چشم لاله اشک غم، به دامن چمن چکید من آن شمعم که از سر تا به پا پیوسته می سوزم من آن گویای خاموشم که لب از شکوه می دوزم من آن مرغ اسیرم ناگزیرم برای تو بخوانم تا بمیرم من آن یک مشت خاکم پاک پاکم برای واقعیت ها هلاکم من هلاکم برای دانلود این تصنیف زیبا روی لینک زیر کلیک کنید. تقدیم به آنان که زیبایی را دوست دارند و از زشتی گریزانند. تو این روزها که دیگه کم کم داره بوی عید و نوروز میاد این تصنیف استاد شجریان یه حال و هوای خاصی برای من داره. یه جور غریبی به دلم میشینه. شعر تصنیف از عارف قزوینی: بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد از آن که دلبر دمی به فکر ما نباشد در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن که جنگ و کین با من حزین روا نباشد صبحدم بلبل، بر درخت گل به خنده می گفت نازنینان را، مه جبینان را، وفا نباشد اگر که با این دل حزین تو عهد بستی حبیب من با رقیب من چرا نشستی چرا دلم را عزیز من از کینه خستی بیا در برم از وفا یک شب، ای مه نخشب تازه کن عهدی که بر شکستی برای دانلود تصنیف "بهار دلکش" روی لینک زیر کلیک کنید. پر کن پیاله را کاین آب آتشین دیری است ره به حال خرابم نمی برد این جام ها که در پی هم می شود تهی دریای آتش است که ریزم به کام خویش گرداب می ربایدم، آبم نمی برد من با سمند سرکش و جادویی شراب تا بی کران عالم پندار رفته ام تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی تا کوچه باغ خاطره های گریزپا تا شهر یادها... دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد... هان! ای عقاب عشق از اوج قله های مه آلود دور دست پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد... در راه زندگی با این همه تلاش و تمنا و تشنگی با این که ناله می کشم از دل که آب...آب دیگر فریب هم به سرابم نمی برد... پر کن پیاله را... در دوره تبعید ملک الشعرای بهار به اصفهان (۱۳۱۲) بهار تصمیم می گیرد شعری در وصف تبعیدگاه خویش(!) اصفهان بسراید. این تصمیم مقارن با سفر استاد علی اکبر خان شهنازی به اصفهان می شود. بهار از شهنازی سوال می کند که آیا آهنگی دارد تا بر آن شعری بسراید؟ شهنازی در جواب می گوید که رنگی به تازگی در بیات اصفهان ساخته است که می شود آن را سنگین تر اجرا نمود. ملک الشعرای بهار هم می پذیرد و شعری بر آن می گذارد که بند اولش چنین است: "به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی" بعد از ساختن این تصنیف آن را برای اجرا در اختیار تاج اصفهانی می گذارند و این شاهکار پدید می آید. تاج و شهناز و کسایی چو به هم پیوستند روح یاران همه در عرش به پرواز آمد شعر تصنیف: به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی به زنده رودش سلامی ز چشم ما رسانی ببر از وفا کنار جلفا به گلچهرگان سلام مارا شهر پر شکوه، قصر چلستون، کن گذر به چارباغش گر شد از کفت یار بی وفا، کن کنار پل سراغش بنشین در کریاس، یاد شاه عباس، بستان از دلبر می بستان پی در پی، می از دست وی، تا کی، تا بتوانی ساعتی در جهان خرم بودن، بی غم بودن، بی غم بودن با بتی دلستان همدم بودن، محرم بودن، با هم بودن ای بت اصفهان، زان شراب جلفا، ساغری در ده ما را ما غریبیم ای مه، بر غریبان رحمی، کن خدا را پ.ن ۱: به امارت وسط پل خواجو کریاس یا شاه نشین می گویند. پ.ن ۲: جلفا نام یکی از محله های قدیمی اصفهان است که شرابش شهرت خاصی داشته است. برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید. ای باد مشک ریز چو امواج زنده رود/ از من به سرزمین سپاهان رسان درود. نفخت فیه من روحی، خدای گرم دمیدن شد فضای شعر خداوندی، بدین چکامه مطنطن شد وشعر بار امانت شد به دوش خسته ی من آمد وشعر شعله ی آتش شد وجودم از آن روشن شد الست ربٌک یا شاعر؟ ومن جواب بلا دادم شراب و شعر و جنون آری، نصیبه ی ازل من شد و ربٌ علٌمنی شعراً و قال اقرأ یا شاعر ومن همینکه غزل خواندم، غزل تجسمی از زن شد و زن که شعر مجسم بود، خدای تازه ی شاعر شد خدای کهنه به خشم آمد، غضب نمودش و دشمن شد همین بهانه ی خوبی بود، که از بهشت برانندم خدا و دشمنی اش با زن، مرا بهانه ی راندن شد جنون و شعر و شراب و زن، چهار فصل کتابی بود که من پیمبر آن بودم، که در الست مدوٌن شد عجب نیست اگر شعرم، خدای را به سجود آرد من آن پیمبر مجنونم، که شعر معجزه ی من شد "عباس کیقبادی" خوشا با تو بودن ، ز عشقت سرودن دگر از هوايت سفر نکنم به صحراي هجران ، مخواه از من اي جان که چون لاله خون در جگر نکنم اگر من نمانم ، بمان تو بمان اگر من نخوانم، تو نغمه بخوان چو رفتم به جايم تو خوش بنشين تو خاک وجودم به بر بنشان خوشا بانگ نامت به دور زمان طنين پيامت به گوش جهان به آهنگ ياري ، به رسم وفا به شب زنده داري ، به بزم صفا در اين بي قراري به سوز دعا به صد نغمه خوانم هميشه تو را تو بر بام عالم ، ستاره ي من نظر در تو اوج نظاره ي من به شوق وصالت چو جان بدهم نگاه تو عمر دوباره ي من به عالم نبودم که نام تو بود که از تو گرفتم نشان وجود تو اي عشق ديرين تو را که نوشت تو اي شور شيرين ، تو را که سرود به پايان شب من رسيده ز تو که صد صبح روشن دميده ز تو سکوت غم از من ترانه ز تو نياز شب از من سپيده ز تو تو دستم گرفتي قدم به قدم رفيقم تو هستي به شام عدم ز جان محو شوق بهار توييم که تا پاي جان بر کنار توييم برای دانلود این تصنیف عاشقانه با صدای سالار عقیلی روی لینک زیر کلیک کنید. امیدوارم که لذت ببرید. باران یکی از زیباترین و لطیف ترین پدیده های هستی است. رشته ای از قطره های نوازش گر که آسمان را به زمین پیوند می دهد و برای انسان این عصر مدرن که گویی همه زیبایی های عالم را فراموش کرده پلی می شود تا به آسمان رود و غرق در این همه شکوه و عظمت آفرینش شود. نوازش گری که روح خسته آدمی را با لطف خویش می نوازد. نغمه ای می سازد و در گوش او زمزمه می کند که خدایی در همین نزدیکی است که هنوز تو را از یاد نبرده است. گرچه تو او را بیگانه می پنداری اما او هنوز عاشقانه دوستت دارد... شنیدن تصنیف "ببار ای بارون" استاد شجریان در روزهای بارانی حس دل نشینی داره. شعر تصنیف: ببار ای بارون ببار با دلم گریه کن خون ببار در شب های تیره چون زلف یار بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون... دلا خون شو خون ببار بر کوه و دشت و هامون ببار به سرخی لبای سرخ یار به یاد عاشقای این دیار به داغ عاشقای بی مزار ای بارون... ببار ای ابر بهار با دلم به هوای زلف یار داد و بیداد از این روزگار ماه و دادن به شب های تار ای بارون... برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید. امیدوارم که لذت ببرید. شب چو در بستم و مست از می نابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت، جوابش کردم دیدی آن تــرک ختا دشمن جـــان بود مــرا گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم منزل مردم بیگــانه چو شد خــانه چــشم آنقدر گریه نمودم که خــرابش کــردم شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتـشـی در دلش افکندم و آبـش کردم غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم زندگی کردن من مردن تدریجی بود آن چه جان کند تنم، عمر حسابش کردم شعر تصنیف: در خزان عمرم ای عشق تازه نغمه هات به گوشم نوای سازه با نگاه اول بر جان نشستی کاش دل بیچاره ام این بار نبازه زیر آوار زمانه خسته بودن دل به هر آنچه پیش آید بسته بودن نور امیدم شدی بر جان نشستی وه چه خوب آخر به فریادم رسیدی شب های تنهایی به امیدت سحر شد شب و روز و بهار و پاییزم هدر شد حالا که یافتم تو را باید بدانی تا هستی و هستم، کنار من بمانی ای نیاز با تو بودن خواهش من ای دلیل بودن و آرامش من ای تو پرواز من و اندیشه هایم بی تو بودن مایه فرسایش من جانمی، ایمانمی، من را تو در من آفریدی زود تر می آمدی، حالا چرا از ره رسیدی شعله شو، آتش فشو، یکسر بسوزان خاطراتم هم نفس، بر من برس، افتاده ای در زیر پاتم... برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید. امیدوارم که لذت ببرید. تقدیم به آنان که زیبایی را دوست دارند و از زشتی گریزانند.


| Design By : Night Melody |

